خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

باید کشید… در دیاری که صندلی‌های پارک شلوار را سوراخ می‌کنند… در دیاری که زندگی مردم به تهیه‌ی پوشه می‌گذرد… در دیاری که پست‌مدرنیسم زودتر از مدرنیسم می‌آید… در دیاری که سرگرمی مردمش دیدن فیلم عروسی داریوش است… در دیاری که راه دفع مهمان نماز طولانی است… در دیاری که مردانگی به خشم خود را فروخوردن و بعد کشتن است… در دیاری که شیوه‌ی زندگی من را از کتاب آسمانی استخراج می‌کنند… در دیاری که “هنر خوار و جادویی ارجمند” شده است… در دیاری که سال‌هاست خداوند بزرگ است و خانه‌های ما کوچک… در این دیار زخم‌هایی هست که گاهی ذات انسان را کلاً از بین می‌برد…

باید کشید… وقتی کوربودن نعمتی به شمار می‌آید. حقیقت را ندیدن باید. کربودن هم نعمتی است؛ انصاف باید. فریاد که گرز گران را از یاد برده‌ایم. فریاد که خدای‌نامه را افسانه شمردیم. فریاد…
عرب آمد و ما به آتش ساختن. مغول آمد و ما به تسبیح انداختن.
و تسبیح دیگر با ما انسی دیرینه دارد که آن نپوسید و من پوسیدم. که آن نپوسید و ما پوسیدیم. که آن پوسید و ما ندانستیم.
باید کشید… درد را نمی‌گویم که ما با درد هم‌بستریم و آن وفادارتر از هم‌بستران دیگر بود و اما…
باید کشید… باید کشید… ای کاش می‌شد کشید، سیفون زندگی را.

***

موضوع: روز اولی را که به مدرسه رفتید شرح دهید.

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم

به نام خداوندی که به من نیرو داد تا قلم در دست گیرم و انشای خود را آغاز کنم. در روز اولی که من به مدرسه رفتم چیزهای زیادی آموختم. در روز اولی که من به مدرسه رفتم با کلمه‌ی ناراحت‌کننده‌ی «تغذیه» آشنا شدم که هر زنگ برای تهیه‌ی آن به دردسر می‌افتادم. در روز اولی که من به مدرسه رفتم فهمیدم که محیط مدرسه طوری طراحی شده است که انسان را بیشتر از جاهای دیگر تشنه می‌کند. آشنایی من با کلمه‌ی آب‌خوری هم از همین‌جا شروع شد. همچنین من فهمیدم که همه‌ی معلم‌ها بدون استثنا تکه‌کلام‌هایی برای خود دارند که استفاده از آن‌ها هیچ تأثیری در یادگیری بچه‌ها ندارد. از دیگر مسائلی که من در روز اول مدرسه دیدم این بود که کله‌ی هیچ‌کدام از بچه‌ها با بدنشان تناسب نداشت و چون همه موهای خود را تراشیده بودند این مسأله بیشتر به چشم می‌آمد. در همان روز متوجه شدم که خنده به مدیر و ناظم و همچنین آزار و اذیت بابای مدرسه و خانواده‌اش کار چندان درستی نیست و آخر و عاقبتی ندارد. از دیگر موارد مهمی که در روز اول مدرسه یاد گرفتم اين بود که اگر دو نفر را با یکدیگر به دعوا بیندازی، همیشه یک نفر هست که آن‌ها را جدا می‌کند، مگر اینکه آن نفر سوم را نیز با فرد دیگری به دعوا بیندازی که من موفق به انجام این مورد در همان روز اول نشدم. من یاد گرفتم که آوردن مداد، تراش و پاک‌کن کار بیهوده‌ای می‌باشد و همیشه بچه‌هایی هستند که از هرکدامْ چند عدد اضافی با خود می‌آورند. این را نیز دانستم که هیچ گچی زودتر از گچ‌های مدرسه نمی‌تواند بچه‌ها را به بیماری «سل» دچار کند. همچنین فهمیدم که فحش‌دادن به بابای مدرسه در زنگ تفریح، مثل بازی‌کردن با دم شیر می‌باشد. زیرا پسر بابای مدرسه همیشه در همان مدرسه ثبت‌نام می‌کند. در روز اولی که من به مدرسه رفتم موارد بسیار زیادی را آموختم که همه‌ی آن‌ها را نمی‌توانم در این انشا خلاصه نمایم. من با تشکر مجدد از خدایی که به من جان داد تا قلم در دست گیرم و انشای خود را آغاز کنم، انشای خود را در همین‌جا به پایان می‌رسانم.

قوم یهود در ایران

یک چیزی همیشه فکر من را به خود مشغول می کند و روزی راجع به اون تحقیق می کنم، چرا قدرت بازار در موتلفه جمع است و چگونه است که رهبر موتلفه یهودی زاده است و فامیلی خود را به عسگر اولادی مسلمان تغییر داده است ؟ و به گونه ای از اقتصاد اسلامی دفاع می کند که پیر و برنانه تنها از اقتصاد اسلامی بلکه از دین می گریزد !!

در قم آنکه بیشتر دم از اسلام و ولایت می زند و دست همه مراجع را در تعصب دینی بسته است و آن چنان تئوری حکومت اسلامی سر می دهد و بر طبل تحجر می کوبد، که دین و آیین محمدی در نظر مردم ناخوش آید ! و تمام دین گریزی مردم از قرائت دینی اوست، حتی دین روحانیت مبارز را قبول ندارند، خود را آسمانی می دانند و همه را زمینی !! باز به حسب و نسب که برمی گردیم به اجداد یهودی می رسیم !!

در افغانستان، طالبان چهره ای زشت از اسلام عرضه می کنند، و رهبران طالبان و القاعده در امریکا و با پول آزانس های یهود تربیت و تجهیز می شوند !!

اخیرا شنیدم احمدی نژاد هم که دست کمی در تظاهرات افراطی دینی از آنان ندارد، از خانواده ای یهودی تبار بوده است ، نگاهی به صفحه توضیحات شناسنامه او بیاندازیم تا تغییر فامیلی از ” سبور جیان” به احمدی نژاد را دیده و ریشه خانواده سبورجیان در آرادان را بررسی کنیم!! اگر حقیقت داشته باشد ، حلقه قدرت ، ثروت و روحانیت کامل است، اینبار زر و زور و تزویر در نسل قوم یهود در ایران تحکیم شده است !

نگاهی به سابقه خانوادگی طراح مسئله هولوکاست بیاندازیم، همان مسئله ای که موجب مظلوم نمایی اسرائیل شد، مسئله ای که برای اولین بار در شورای امنیت ایران به نفع اسرائیل محکوم شد، مسئله ای که اروپارا علیه ایران متحد کرد، بهتر است نظام اسلامی به حسب و نسب مادری او و محل رشد و نمو او بیشتر دقت کند، شاید رئیس جمهور در این موضوع بازی خورده باشد !

من صاحبخانه ای دارم یهودی، که فامیلی خود را عوض کرده است و یک فامیلی صد در صد اسلامی به معنای دوستدار خداوند یکتا برگزیده است، انتخاب فامیلی عربی و اسلامی برای حفظ اموال بوده است، سالی چند ماه به عنوان دبی از دسترس خارج می شود و حتی وکیل او نیز پیدایش نمی کند و امکان تماس با او نیست، شما فکر می کنید این پیرمرد جایی جز اسرائیل می رود! اخیرا پس از ناامنی اسرائیل ، خانواده خود را بعد از سالها دوری از وطن به کشور آورده است، این قوم حاضرند نسلها دین و آیین دیگری اختیار کنند تا به اهداف خود برسند. او در جلسات آنقدر از علی (ع) و حب علی(ع) می گوید و هر قسم دروغی را با نام علی می خورد که من گاهی احساس می کنم دارد به ریش من می خندد و امام مرا به سخره می گیرد! گاهی به او می گویم : نمی خواهد بنام امیر مومنان سوگند یاد کنی ، تو به موسی ابن عمران (ع) سوگند بخور کافی است چون من به پیامبر شما ایمان دارم و نیازی نیست از امام ما خرج کنی که به او ایمان نداری! در این دو سال و اندی که مستاجر اویم در جلسات ، بیش از پدرم که خود را وقف علی (ع) کرده است و حتی علامه امینی (ره)، او از علی(ع) گفته است!!!

نمی دانم یکی تاکید دارد که عسگر اولادی مسلمان است ، دیگری اصرار دارد از نژاد احمد است، و صاحبخانه ما ” کشریم” را رها کرده و می گوید ” محب یکتا ” ست، آن یکی هم که آسمانی است و چراغ هدایت است ! خدا را شکر که هنوز هیچ کدام ادعای سیادت نکرده اند ! یادش به خیر در سفری که در زمان صدام ملعون به عتبات داشتیم، در یکی از رواق های حرم حضرت ابوالفضل(ع) بر روی دیوار با کاشی کاری شجره نامه صدام نصب شده بود که به امیر مومنان می رسید !!!

 

Neda-ye Qumess, Vahoomen, Payam-e Azadi, Sobh-e Emrooz, Mosharekat, Varzesh va Andisheh, Varzeshi 90, Negah-e Avval, Tadbir va Zendegui, Cinema-ye Emrooz, Film va Honar, Honar-e Hafteh, Khanoom Khanooma, Aftab-e Varzeshi, 20 Saleh-ha, Borna, Misaq-e Noor, Dournama, Golbang Azadi, Khatereh, Donya, Pahlevan, Sardar-e Iran, Ava-ye Varzesh, Chehel Kelid, Sepidar, etc.

 

I started my journalistic work in 1991.  I became familiar with Vahoomen magazine, Roozbeh Farahanipour and the MPG in 1996 when a group of my journalist friends and I were struggling in the political atmosphere of that time, such as it was.  I started writing for Vahoomen and Neda-ye Qumess, aiming to further introduce and raise appreciation for nationalistic heroes who throughout Iran’s history from Cyrus the Great to journalists and activists who have sacrificed nothing less than their lives for Iran’s liberty and glory.

 

Vahoomen edited by Roozbeh Farahanipour and Neda-ye Qumess edited by me were published through our mutual cooperation.  The Ministry of Intelligence agents grappled with us during the July 9th University Row events which led to our incarceration and our group was banned from further activity as we were called to appear before courts and the Intelligence Ministry regularly.

 

Repeated death threats as well as the threat of execution by the Islamic Regime mounted tremendous pressure on my dear friend Roozbeh Farahanipour, MPG party Chairman and forced him to leave Iran and to continue the party’s activities abroad.  He succeeded in starting a productive network in the US.  He fortified and re-energized the party in Iran and steadfastly continues his work.    Long Live Iran!

 

I was forced underground for a period of time and had to curtail my political activities for a little while.  I was threatened repeatedly and my family was increasingly putting pressure on me to stay away from journalism, and so, I kept away from journalism till 2001.  My father was subpoenaed to clerical court and as a result, he took the Neda-ye Qumess magazine from me which led to a parting of ways between me and my family.  I started publishing a few sports and cinema magazines and newspapers.  But, since I was still under scrutiny by the Intelligence agents, further problems developed.

 

Early on between 2002 through 2005 I was summoned to various courts and was chastised and advised not to continue my journalistic activities, etc.  I was warned and my colleagues and managers were warned to discontinue their work and association with me or else, their publication licenses would be revoked.  I was editor-in-chief for the publications Neda-ye Qumess, Khatereh, Film va Honar, Golbang-e Azadi, Doornama, KhanomKkhanooma, all of which were shut down and their licenses revoked. 

 

I would still not give up and forge ahead with yet another new publication.  Until, 10th of Dey in 2005 at 11:00 A.M., 5 plain clothed agents raided my office.

 

Five plain clothed agents raided the office on 10th of Dey, 2005 at 11:00 A.M., brandishing weapons, wireless communicators and cameras, they began to separate men and women into rooms [vague on number of rooms and or separation or grouping together], unplugged the phones and computers, collected mobile phones and video recorded everyone.  There about forty journalists and [other] employees present at the office who were also working with me.  Everyone’s pockets and bags, everyone’s ID cards were taken and they collected all the books, magazines, loose papers, computers, office documents and even the papers in the waste baskets and put them the bags they had brought.

 

I initially thought they were thieves because they remained silent as I repeatedly asked them to produce a warrant to enter the premises.  They told me I had to go with them at last but I refused and they left without insisting.

 

My phone rang at four o’clock with no caller ID.  It was one of them and he told me I had to be at the government employees’ court’s sixth branch at Ark circle at 8:00 A.M. the next day.  I went there in the morning and saw two of them and together we appeared before the judge.

Judge Islami said: “these gentlemen are from the Ministry of Intelligence and entered your office with my permission and you are in their custody as of now.  It is to your advantage to cooperate with them.”

(I later found out through my connections that they had cooked up a special plan for me but, due to my good standing in the journalistic community and my numerous contacts within the journalists, they decided against it in fear of bad publicity and thus, they made it into a ‘legal issue’.)  The agents told me to be at the Intelligence Ministry on Khajeh Abdollah St. the following morning at 9:00 A.M.  I asked whom should I ask for?  They said: “just give your name; that’ll be enough.”

 

I went there in the morning and stated my name at the door which was monitored by a camera.  They buzzed me in.  I entered a small hall.  There was an apparently broken gate and only one plain clothed guard was present who directed me to a 2m x 2m room. 

 

There were metal bars on the ceiling to which [light] projectors and halogen lamps were affixed.  A school test chair, a small table and two chairs where in the room.  I was in that room for about an hour before two agents walked in and started to interrogate me.  They asked about my job.  I repeatedly asked what my crime was and they did not answer. 

 

At the sound of the noon prayer call, they made me sign a pledge not to speak of the place and the individuals who interrogated me.

 

These interrogations continued in the same manner as the first day for about two months except they’d employ a new tactic everyday and expertly unnerved me.  They would ask about: 

·          my contacts with counter-revolutionary individuals and foreign assets/agents such as Alireza Nourizadeh, Roozbeh Farahanipour, Ardeshir Zare’zadeh, the VoA and other networks…

·          counter-revolutionary activities and efforts to overthrow the Islamic regime

·          printing and publishing Marze-Por-Gohar Party’s night-letters

·          whether I had an history of working with counter-revolutionary newspapers and websites

·          whether I had any contact with individuals within the Ministry of [Islamic] Enlightenment in order to abuse financial opportunities and not provide a report on my publications’ contents – one of the main pillars of cultural invasion through publishing article promoting vanity, Hollywood and Baliwood cinema, introducing Western role models and idolizing individuals such as Mohammadreza Golzar, Hediyeh Tehrani, Shadmehr Aqili, etc.

·          introducing and interviewing of pop singers

·          receiving funds from the “Americans” for publishing magazines

·          shedding a negative light on the Islamic revolution and society in columns and articles

·          abusing my father’s name and position (Ayatollah Vahid)

·          disrespecting regime officials such as Hashemi-Rafsanjani and Seyyed-Ali Khamene’i

·          leasing other publications and recruiting counter-revolutionary journalists, etc.

Every now and again, they’d come back to moral issues and would make lewd and untrue accusations about my having relations with known individuals with moral issues, or accuse me of making fake IDs or bootlegging illegal movies and would exploit my spirituality and torture my soul and threaten to expose these “problems” if I did not cooperate.

 

They would interrogate me daily about the same issues and I would write down my answers.  They would come back the next day, tear up all my papers and say that I lied yesterday and if I did not tell the truth, they’d have to turn the to my moral problems…

 

They had my entire phone conversations from my offices as well as my mobile and home phones.  The typed transcripts were kept in two thick folders and the significant items were marked…

 

To make a long story short, I was mentally at a critical point and so I decided to go to judge Islami and asked him to either imprison me or set me free.  Islami said: “it is out of my hands; I merely issued the warrant and you are in their custody.”

 

When I arrived at the interrogation site the following day, they asked me why I had gone [to the judge] and I replied that I was unable to endure any more interrogation.  They sent me on my way.  Every other week or so, I would be called back in for more questioning.  This continued for about a year until January 7, 2007 when my father was called to appear in court where he posted bail for me and temporarily secured my custody from the Ministry of Intelligence. 

 

Once I was free on bail, I slowly increased my journalistic activities and started to publish the journal “Borna” in Emirates [UAE].  I tried to use my own name in Iran less and less.  But, by the end of summer of 2007, the Ministry of Intelligence started summoning managing editors of those publications and openly intimidated and directly threatened them and ordered them cease their collaboration with me.  They did what they were told, for the most part. 

 

But, the Ministry did not stop there.  They blocked rations and subsidies for paper and other supplies distributed by the Ministry of [Islamic] Enlightenment.  (Of course, this practice was already the norm three years running in the Ministry of [Islamic] Enlightenment which gave zero support to any publication bearing my name.) 

 

They had also frozen my bank accounts thinking I’m receiving funding from the Americans.  Their next step was to stop my magazines from publishing: they ordered print-shops not to collaborate with me. 

 

Until one day when I was going home from work, a Peugeot stopped for me in front of my office at Moddaress Hwy.  I thought it was a taxi and got in.  There were two people in front and one in the back seat.  A little further ahead one of them got off and suddenly got in the back seat and put his hands on my head, pushing down very hard.  The other helped him.  I tried to get free but could not.

 

They shouted vulgarities at me and told me to stop talking and keep my head down and proceeded to tie something over my eyes.  About a half an hour later, they entered the parking of a seemingly large building and drove down two or three levels.  They took me out of the car and tied my hands with plastic cables and took me to a room.

 

I was alone there for I don’t know how long.  Then, some one came in and after a few minutes of silence started talking and said: “it seems that you just don’t get it and are walking on thin ice…”  He threatened me that I was playing with my life and then he left.

 

I was there for about two days.  He would come every day and threaten me and leave.  The last day he told me to: “close up shop and do not speak of this anywhere otherwise, the next time, you won’t be coming here”, and they took me back with the same car and dropped me off near my house in Velenjak and left.

 

About a week later, a letter arrived from the court.  When I went in, judge Islami had been taken off the case and a new person had been put in charge of it.  He, in two or three sessions, put together a very thick file ranging from journalistic violations with regard to aiding and abetting the propagation of political and cultural offensive towards bringing down the regime and putting a negative spin on the current situation (political, cultural, economic), etc., and set a new trial date for me at Shahid Beheshti court on August 4, 2008.  So, I left Iran.

علی وحید خبرنگار و سردبیر در نشریات

ندای قومس- وهومن- پیام آزادی- صبح امروز- مشارکت- ورزش واندیشه- 90ورزشی- نگاه اول- تدبیروزندگی- سینمای امروز- فیلم و هنر- هنرهفته- خانم خانما- آفتاب ورزشی- 20ساله ها- برنا- میثاق نور- دورنما- گلبانگ آزادی- خاطره- دنیا- پهلوان- سردار ایران- آوای ورزش- چهل کلید- سپیدار و …

 

از سال 1370 کارمطبوعاتیم را آغاز کردم، درسال 1375 در فضای سیاسی آن زمان با گروهی از دوستان خبرنگار مشغول به فعالیت بودیم که با نشریه وهومن، روزبه فراهانی پور و حزب مرزپرگهرآشنا شدم و شروع به فعالیت در نشریه وهومن و همزمان نشریه ندای قومس با هدف شناساندن و قدردانی از چهره های ملی و با ارزشی که در طول تاریخ ایران از کوروش تا روزنامه نگاران و فعالانی که جان خود را برای آزادی و سربلندی ایران دادند نمودیم.

 

نشریات ما ( وهومن به سردبیری روزبه فراهانی پور و ندای قومس به سردبیری من) با همکاری همدیگر منتشر می شد که همزمان با اتفاقات کوی دانشگاه و 18تیر، ماموران وزارت اطلاعات با ما درگیرشدند و ماجرای زندان وجلوگیری از فعالیت های گروه ما انجام شد و مرتبا به وزارت اطلاعات و دادگاه های مختلف احضار می شدیم و…

 

ریاست حزب مرزپرگهر روزبه فراهانی پور دوست عزیزم به علت فشارهای زیاد و تهدید به مرگ واعدام مجبور یه ترک وطن شد تا فعالیت های حزب را درخارج از کشورانجام دهد و موفق شد با راه اندازی شبکه ای موفق در آمریکا و تقویت حزب در ایران به پایداری ادامه دهد.(پاینده ایران)

 

در آن زمان من مدتی به اجبار مخفی شدم و بعد از آن فعالیت های سیاسی خود را مدتی متوقف کردم و به علت تهدیدهایی که می شدم و فشارهای خانواده ام مبنی بر پرهیز از کار خبرنگاری  تا سال 1380 کمی از مطبوعات فاصله گرفتم(با احضار پدرم به دادگاه روحانیت وی نشریه ندای قومس را از من گرفت و متاسفانه به جدایی من از خانواده انجامید) و شروع به انتشار چند مجله و روزنامه ورزشی و سینمایی کردم اما از آن جاکه هنوز در زیر ذره بین ماموران اطلاعاتی بودم مشکلات بعدی ظهور کرد.

 

درابتدا چندین بار طی سالهای 1381 تا 1384 به دادگاههای مختلف احضارشدم و تذکراتی مبنی بر این که شما نباید فعالیت مطبوعاتی انجام دهی و … به من اخطارشد وهمزمان به دیگر همکاران و مدیران مسول اخطار شد که اگربا وی همکاری داشته باشید نشریات شما لغو امتیاز می شود و نشریات ندای قومس، خاطره، فیلم و هنر، گلبانگ آزادی، دورنما، خانم خانما که سردبیرومدیراجرایی همه آنها خودم بودم لغو امتیازشد ولی من دوباره با یک نشریه جدید شروع می کردم تا این که  در سال روز دهم دیماه 1384 ساعت 11 صبح ناگهان 5 نفر با لباس های شخصی به داخل دفترم ریختند.

 

 روز دهم دیماه 1384 ساعت 11 صبح ناگهان 5 نفر با لباس های شخصی به داخل دفترمجله ریختند و با دوربین فیلم برداری، اسلحه و بیسیم شروع کردند به این که مردها و خانم ها را دریک اطاق کردند ،  تلفن ها و کامپیوترها را از برق کشیدند ، موبایل ها را جمع کردند و از همه فیلم گرفتند، در آن زمان حدود 40 خبرنگار و کارمند با من همکاری و در دفتر حضور داشتند . کیف همه را گشتند کارت های شناسایی همه را جمع کردند و تمامی کتاب ها، مجلات، کاغذها، کامپیوترها اسناد دفتر و حتی کاغذهای سطل آشغال را جمع کردند و در کیسه هایی  که آورده بودند ریختند و هرچه از آنها درخواست کردم حکم ورود به دفتر را نشان بدهند اصلا حرف نمی زدند و در آخر من را به همراه خود به محلی ناشناس بردند و بعد از 3 روز من را   ساعت 8 صبح  به دادگاه کارکنان دولت میدان ارک شعبه ششم بردند در آنجا دیدم 2 نفر  از آن افراد آمدند و پیش قاضی اسلامی رفتیم. قاضی اسلامی گفت: این آقایون از وزارت اطلاعات هستند و با حکم من وارد دفتر شما شدند و شما از الان در اختیار آنها هستید و اگر همکاری کنید به نفع شماست.(بعدا از طریق آشنایانی که داشتم فهمیدم برنامه خاصی برای من داشتند ولی چون من در جامعه مطبوعاتی وجهه خوبی داشتم وبا خبرنگارهای زیادی رابطه داشتم ترسیدند مساله برایشان انعکاس خبری بدی پیدا کند پس مساله را به نوعی قانونی جلوه دادند). ماموران وزارت اطلاعات گفتند فردا ساعت 9 صبح به خیابان خواجه عبداله وزارت اطلاعات بیا. گفتم بگم با چه کسی کاردارم، گفتند اسمت را بگویی کافی است.

 

صبح به آن جا رفتم و وقتی اسمم را گفتم در را که با دوربین کنترل می شد بازکردند و داخل یک سالن کوچک شدم، یک گیت ظاهرا خراب هم بود و فقط یک نگهبان لباس شخصی آنجا بود که من را به اطاقی 2در 2 متری راهنمایی کرد، سقف اطاق  میله هایی بود که به آنها پروژگتور و لامپ های هالوژن بود و یک صندلی امتحانی مدرسه، یک میز کوچک و دو صندلی بود. حدود یک ساعت در آن اطاق بودم که آن دو مامور آمدند وشروع به بازجویی کردند و از نحوه کار من پرسیدند و من هرچه می پرسیدم جرم من چیست؟ جواب نمی دادند و موقع اذان ظهر یک تعهد ازمن گرفتند که از مکان و افرادی که بازجویی می کنند نباید هیچ کجا حرفی بزنی.

 

این بازجویی ها حدود 2ماه هر روز طبق روز اول انجام می شد و هر روز از یک روش استفاده می کردند و به طور خیلی ماهرانه به اعصاب من بازی می کردند و راجع به مسائلی چون ارتباط با عناصر خارجی و ضدانقلاب مانند علیرضا نوری زاده، روزبه فراهانی پور، اردشیرزارع زاده، شبکه صدای آمریکا و … فعالیت های ضدانقلابی وتلاش برای براندازی حکومت اسلامی، چاپ و انتشار شب نامه های حزب مرزپرگهر، داشتن سوابق همکاری با روزنامه ها و سایت های ضد انقلاب،  ارتباط با افرادی در وزارت ارشاد جهت استفاده از فرصت های مالی و عدم گزارش محتوای نشریات، یکی از عناصر اصلی تهاجم فرهنگی از طریق چاپ مطالب موهون، سینمای هالیوود و بالیوود، معرفی الگوهای غربی و ستاره کردن افرادی چون محمدرضاگلزار، هدیه تهرانی، شادمهرعقیلی و … معرفی و مصاحبه با خوانندگان موسیقی پاپ، دریافت پول از آمریکایی ها در قبال انتشار مجلات، سیاه نمایی جامعه و انقلاب اسلامی در سرمقالات و یادداشت ها، سواستفاده از نام و موقعیت پدرم(آیت اله وحید)، اهانت به مقامات رژیم از جمله هاشمی رفسنجانی و سیدعلی خامنه ای، اجاره نشریات و جذب خبرنگارهای ضدانقلاب و… و هر از گاهی به مسائل اخلاقی روی می آوردند و تهمت هایی بی شرمانه و نادرست از ارتباط با آدمهایی با مشکلات اخلاقی می زدند و یا جعل کارت های شناسایی یا قاچاق فیلم های غیرمجاز را به من نسبت می دادند و با روح و روان من بازی می کردند و می گفتند اگر همکاری نکنی این مسائل را افشا می کنیم.

 

در رابطه با هر موضوع هر روز سوال و جواب می کردند و من می نوشتم و روز بعد می آمدند آنها را پاره می کردند و می گفتند تو دیروز دروغ گفتی و امروز درست پاسخ بده وگرنه به سراغ مسائل اخلاقی شما می رویم و … تمامی شنود های تلفنی دفتر، موبایل و منزل من را هم داشتند و بصورت تایپ شده در 2 پوشه بزرگ بود و مطالب مهم را با علامت مشخص کرده بودند و …

 

خلاصه کارم به جایی رسیده بود که از لحاظ روانی در شرایط بحرانی قرار گرفته بودم و تصمیم گرفتم نزد قاضی اسلامی بروم و رفتم و از وی خواستم که یا مرا به زندان بفرستند یا آزادم کنند. اسلامی گفت: از دست من کاری برنمی آید من فقط حکم دادم شما در اختیار آنها هستید.

 

روز بعد که به محل بازجویی رفتم آن ها گفتند: چرا به آنجا رفتی و من گفتم دیگر قادر به ادامه بازجویی نیستم و گفتند برو.  و از آن روز به بعد هر هفته یا دو هفته یکبار مرا احضار می کردند و دوباره سوالاتی می کردند… این برنامه تا یک سال  ادامه داشت تا اینکه در تاریخ 17/10/85 پدرم را به دادگاه احضار کردند و با وثیقه او موقتا از دست وزارت اطلاعات آزاد شدم.

 

 

 

بعد از آزادی با وثیقه کم کم فعالیت های مطبوعاتی خود را شدت بیشری بخشیدم و نشریه برنا را در امارات منتشر کردم و سعی کردم در ایران کمتر از نام خودم استفاده کنم ولی تقریبا از اواخر تابستان 86 وزارت اطلاعات شروع به احضار مدیران مسوول نشریات کرد و به طور مستقیم و با تهدید و ارعاب به آنها دستور دادند که حق همکاری با من را ندارند و آنها هم تا حد زیادی از همکاری با من امتناع کردند. ولی آنها دست از کار نشستند و جلوی سهمیه های کاغذ و … که ارشاد می داد را گرفتند(البته این کار را خود وزارت ارشاد 3 سال بود که انجام می داد و هیچ حمایتی از نشریاتی که نام من در آن بود نمی کرد) حساب های مالی من را هم که مسدود کرده بودند به خیال اینکه من از آمریکاییها پول می گیرم. قدم بعدی آنها جلوگیری چاپ مجلات بود که به چاپخانه ها اعلام کردند با من همکاری نکنند. تا اینکه یک روز که از سر کار به منزل می رفتم جلوی دفتر که در ابتدای اتوبان مدرس بود یک پژو ایستاد من به خیال اینکه تاکسی است سوار شدم 2نفر جلو بودند و یک نفر عقب، کمی جلوتر که رفتیم یکی از آنها پیاده شد و ناگهان آمد عقب و دست خود را روی سر من گذاشت و محکم سرم را به طرف پایین فشار داد و آن یکی هم کمکش کرد و من هرچه تلاش کردم موفق نشدم به من با دشنام گفتند حرف نزن سرت را پایین نگه دار و چشمان من را با یک چشم بند بستند. بعد حدود نیم ساعت داخل پارکینگ یک آپارتمان ظاهرا بزرگ شدند و 2 یا 3 طبقه پایین رفتند، من را پیاده کردند و دستم را با تسمه های پلاستیکی بستند و داخل یک اطاق بردند، مدتی که نمی دانم چقدر بود من را آنجا تنها گداشتند. بعد یک نفر آمد و بعداز چند دقیقه سکوت شروع کرد به صحبت و گفت: انگار شما چیزی حالیت نمی شه و داری رو پوست خربزه قدم می زنی و تهدید که تو با زندگی و جان خودت داری بازی می کنی و رفت و حدود 2 روز من در آنجا بودم و هر روز می آمد و تهدید می کرد و می رفت و روز آخر گفت کارت را تعطیل و از این قضیه جایی حرفی نمی زنی و گرنه ایندفعه اینجا نمی آیی و بعد دوباره من را با همان ماشین نزدیک منزل در ولنجک پیاده کردند و رفتند.

 

تقریبا یک هفته بعد نامه ای از دادگاه آمد و به آنجا رفتم  قاضی اسلامی عوض شده بود و یکنفر جدید آمده و پیگیر پرونده من شده بود و طی 2-3 جلسه یک پرونده قطور از جرائم مطبوعاتی در راستای گسترش تهاجم فرهنگی، سیاسی در جهت براندازی رژیم و سیاه نمایی وضع موجود (سیاسی، اجتماعی و اقتصادی)، و… آماده کرد و دوباره دادگاهی برای من در دادگاه شهید بهشتی در تاریخ 14مرداد87 در نظر گرفته شد که من از ایران خارج شدم…